X
تبلیغات
رایتل
 
گریه چتر ندارد
استفاده از نوشته های این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر مجاز می باشد
                                                                 
یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 :: 08:53 ب.ظ ::  نویسنده : مجتبی بستان پیرا


تو می ری شروع می شه این بحث داغ

منو خونه ای که نداره چراغ

دوباره خیابون پر از رفتنه

درختی که رفت از خیال یه باغ

درختی که کفشاشو پا کرده بود

تو ساکش جهانی رو جا کرده بود

یه لبخند خوب و ملیح و قشنگ

کت سرمه ای شو که تا کرده بود

نه شک داره نه استرس تو چشاش

چرا اشک می ریزه رو شونه هاش ؟

سپید پر کهنه ی رو تنش

قدیما رو شونه ش چند تا لونه داش ؟

یکی اومد و کل باغ و خرید

یه شب اومد و شاخه هارو برید

گرفت دور باغ و با دیوار سخت

پرنده پرید و پرید و پرید

قدیما درخت ها نمی رفتن و

پرها شاخه هارو نمی شکستن و

دل باغ خوش بود به آواز شب

در باغ و هیچ وقت نمی بستن و

زد و ریشه خاک و بیرون کشید

در باغ با ضربه هاش باز شد دوید

واسه آدما کوهی از راز شد

کسی دیگه تو باغ درختی ندید






چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1394 :: 02:05 ب.ظ ::  نویسنده : مجتبی بستان پیرا

دستم بزرگ می شود 

از اتاق هم بزرگتر 

دستم بزرگ می شود ٬ هی بزرگ ٬ هی بزرگ تر 


دستم بزرگ می شود از حیاط هم  


دستم بزرگ می شود از شهر هم 


دستم بزرگ می شود از شرح  هم بزرگ تر

 

دستم بزرگ می شود و می رسد به تو 


حالا منم که نمی دانم از کجا 


حالا تویی که نمی دانی از کجا 


حالا 


منم ؟ 


تویی ؟


قدم بلند می شود و می رسد به سقف 


قدم بلند می شود و می رسد به شهر 


قدم بلند می شود از شرح هم بلند تر 


دارد بلند می شود این قد لعنتی 


دارد بلند می شود این قد -بلند- بلندتر 


حالا تویی که نمی دانی از کجا 


حالا منم که نمی دانم از کجا 


حالا 


تویی ؟ 


منم ؟ 








دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 :: 08:34 ب.ظ ::  نویسنده : مجتبی بستان پیرا

تو تف لیز روی دیواری

خیس می ری بدون یک همراه

مورچه ای با دو پای آویزان

تو یه فیل معلقی تو ماه



تایتانیک تویی یه کوه یخ

بغلت کرده برده زیر آب

تو رو هرگز نمی شه افشا کرد

مرگ تدریجی حتی توی خواب



توی فکر پریدن از برجی

چای داغ و تن لش و گوشی

پشت خطت مخاطبت خوابه

تکیه دادی به شهر و می نوشی



چای بی قند و استکان زهر

نمی تونه غمات و برداره

خسته می شی بریدی از دنیا

می ری تا ابروهاتو  بر داره 



می ری با لنز پسته ای تو چش

می ری با بوی تلخ مشکوکی

روح دلگیر تو بزاری باز

تو تن سرد آدمی کوکی






پنج‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1393 :: 12:17 ب.ظ ::  نویسنده : مجتبی بستان پیرا

تو سینما، تو کوچه ها، تو پارک

از بودن ِ تو رد ِ پا دارم 

بی مردم آزاری و لبخندِت 

حس ِبدی از جمعه ها دارم


فریاد این همسایه ها بعد از

_ دیوونه این زنگ و نزن اینجا_ این کوچه بن بسته باید در ریم 

می ترسی از لو رفتن دنیا؟؟


از سُرسُره بازی و سُر خوردن

کم کم حواس ِ حس ِ تو کم شد

از تیزی ِ تیغی که سُر می خورد

ابلیس ِ زیر ِ پوستت آدم شد

 

گفتی یه چیزی بهتر از تن هس

روح تو رو مثِ خوره می خورد

شاید قطار ساعت هفت بود

روح منو با جسم ِ تو می بُرد 


مرزی نداره خواب و بیداری

من نه تو شاید آدرس و داری 

این قصه بازم داره بد می شه

می گم...!

گل های نرگس و داری ؟






چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 :: 11:28 ق.ظ ::  نویسنده : مجتبی بستان پیرا

من از شوق پرستو ، شعر ، بارون ، نه نمی دونم

من حتی برف ، بوران باشه بیرون  ، نه نمی مونم


من حتی با عسل هم - سخت مشکل -دارم این روزها 

بگیر انگشت تو  از لب که دارم می رم از این جا


اگه له شد گل مریم ، یه روزی زیر پای من

ازم دلخور نباش هرگز نبودی تو به جای من


من از وقتی که یادم هست ، توی این جاده ایستادم

تنم سخت ِ شیبه نخل ، رقیب اصلی بادم


تگرگ می ریزه از چشمام به جای اشک ، خوشحالم

کسی هرگز نفهمیده گذشته چی بر احوالم


من از شوق پرستو ، شعر ، بارون ، نه نمی دونم

من حتی برف ، بوران باشه این جا ، نه نمی مونم







   1      2       3       4       5    >>